محمد أحمد جاد المولى (مترجم: زمانى)
93
قصص القرآن (قصه هاى قرآنى) (فارسى)
آخرين تقاضاى اسماعيل عليه السّلام آنگاه كه ابراهيم مقصود خود را براى اسماعيل بيان كرد . وى در فرمانبردارى از پدر و پذيرش فرمان الهى سر تسليم فرود آورد و گفت : اى پدر ! مأموريت خويش را در مورد من عملى ساز كه به خواست خدا مرا از صابران مىيابى . و چه زيبا و ستودنى است چنين احسان و ايمانى كه تا اين حد به قضا و قدر الهى راضى باشد . اسماعيل تصميم گرفت داغ مرگ خود را در دل پدر تخفيف دهد و سادهترين روش انجام وظيفه را به وى نشان دهد ، لذا به او گفت : پدر جان ! ريسمان محكمى تهيه كن و مرا با آن محكم ببند تا دست و پا نزنم ! لباسهاى مرا بيرون بياور تا به خون آغشته نشود و از اجر اخروى من كاسته نگردد و بعلاوه مادرم لباس خونآلود مرا نبيند و غم و اندوهش افزايش نيابد و اشك او بيشتر جارى نشود ! پدر جان ! لبهء كارد را تيز كن و هرچه زودتر بر گلويم بكش تا امر خدا بر من آسان گردد ، زيرا مرگ سخت و تحمل آن دردناك است . پدر جان ! چون برگشتى ، سلام مرا به مادرم برسان ، و اگر خواستى پيراهن مرا براى او ببرى مانعى ندارد ، زيرا اين كار موجب تسلى خاطر و آرامش او مىشود ، پيراهن من يادگار فرزند او است و بوى پسرش را از آن حس مىكند و آنگاه كه در اطراف مكه به جستجوى من مىشتابد و مرا نمىيابد ، پيراهن را در آغوش مىگيرد و با استشمام بوى من درد خويش را تسكين مىدهد . ابراهيم گفت : اى نور ديدهء من ، تو براى اجراى امر خدا بهترين ياور منى ! سپس فرزند جوان خود را به آغوش كشيد و او را بوسيد و سيل اشك حسرت از ديده فرو باريد . ابراهيم عليه السّلام ، فرزند خود را تسليم مرگ ساخت ! پسر يگانه خود را روى يك دست بر خاك نهاد و بازوهاى او را محكم بست . ابراهيم كارد را در دست گرفته گاهى خيره خيره به آن مىنگرد و گاهى به گلوى نازك فرزندش نگاه مىكند ، سپس اشك از ديدگانش به شدت جارى و نالههاى ناشى از مهر و شفقت پدرى او ، به آسمان بلند مىشود . ابراهيم كارد را به گلوى اسماعيل گذاشت و بر روى حلق او كشيد ولى كارد